چشم هایم را می بندم و انگشتانم را فرو می کنم در ولرمی آب؛
انگار که در رویای توباشم و دستهایم را حلقه کنم دور گرمای تنت که مثل ولرمی آب پخش می شود تا سرانگشتانم و قلبم و دور قلبم و چشمهایم و معلقم می کند در خنکی هوا و تبخیرم می کند در فضای غبارآلود اتاق و شبنمم می کند روی مساحت تنت...
پریشب تو خواب یه پسر ارمنی بودم.. اسمم فرد بود، راننده سرویس دبستان دخترونه بودم.. عاشق یکی از بچه مدرسه ای ها شده بودم.. عاطفه! شبا خوابش رو می دیدم که بزرگ شده، عروسم شده.. عکسمون رو گذاشتیم رو عسلی کنار تختمون.. نگاش می کنم و قربون صدقه ش می رم