کارگران مشغول کارند!

بچه که بودم نفهم بودم؛ یه چیزایی از شاش‏بند شنیده بودم و هربار که تنبلی مانع ِ به‏موقع تخلیه کردن مثانه می‏شد مغزم شروع می‏کرد به داستان‏پردازی...
موجودهای ریز و پرکاری که کارگرهای شاش‏بندسازی بودن، شروع می‏کردن به ساختن ِ یه دیواره‏ی ارتجاعی محکم دورتادور مثانه‏‏م و هرچی فشار مایعات جمع شده تو مثانه بیشتر می‏شد اوناهم سرعت بیشتری به کارشون می‏دادن و دیواره‏رو تندتر و تندتر پیش می‏بردن..
تو ذهن نفهم ِ کودکانه‏م همیشه یه رقابت پنهان بین من و کارگرهای شاش‏بندی وجود داشت.. با لذت تا کامل شدن تقریبی دیوار و گذاشتن آخرین آجر صبر می‏کردم و قبل از اینکه فرصت کنند درز آخر ِ دیواره‏رو ببندند، دوون دوون خودم و به توالت می‏رسوندم!

قطره.. قطره.. قطره.. بالاخره مقاومت دیواره فرو می‏ریخت و شاش‏‏بند خراب می‏شد و این باز من بودم که بازی و از کارگرهای شاش‏بندسازی برده بود!

هنوزم که هنوزه کارگرها ساختمون مثانه‏‏‏ی من و ترک نکرده‏ن و کماکان به رقابت پنهانمون ادامه می‏دیم.. خصوصن نصفه شبا که یا یه کارگر از رو بدجنسی سیخونکم می‏زنه یا یکی رو حساب دوستی ِ سی ساله قبل از بستن درز آخر بیدارم می‏کنه و من دوون دوون می‏رم و زحمت چندساعته‏شون و به باد می‏دم و شاش‏بند و خراب می‏کنم!


پ-ن: پی نوشت ندارد!

27 فحش اساسی:

راحله گفت...

هاهاااااااااااااااااا
منم اين مدليم
البته منهاي داستان پردازي
ولي تا حالا نشده عين آدم سر وقت برم توالت
هميشه دوان دوانم

بهانه گفت...

کار را که کرد؟
آنکه خراب کرد..!!!

ناشناس گفت...

:))))))


حدیث

کلی رفتم به دوران بچگیام و مرور کردم

رضا گفت...

باز تو خوبی...کاگرای شاش بند سازی بدن بعضیا همیشه همیشه مشغول کارن.حتی یه لحظه هم استراحت ندارن.چون صاب مثانه همیشه خدا....داره

مـیلاد گفت...

الان داشتم فکر میکردم چه عنوان بجال و قشنگ و مناسبی واسه تعداد کامنت هات انتخاب کردی

لوول

میثم الله‌داد گفت...

بیماری تو :)))
ابعاد پیچیده مغزت رو خیلی آروم آروم رو می‌کنی.
همه رو مات و مبهوت می‌کنی.

cupidgecko گفت...

تو میدونی منم می دونم که من منتقد نیستم(اهل شکسته بندی هم نیستم!!) ولی خوب تصمیم گرفتم یه جورایی دست و پنجه ای نرم کنم باهاش ..کجا بهتر از بلاگ حدیث خانوم ِ گل... ببخشید اگه از نظراتم نه چیزی عاید میشه نه ارزش انتقادی داره؛ به چشم همون کروووکامنت ببینش تا منم دلسرد نشم ...ممنون
خوب بعد این مقدمه میخوام بگم کاش اون جمله چخوف رو که میگه اول داستان رو پاره کن بریز دور بقیه اش میشه یه داستان خوب ،رو چی؟ چیکار میکردی؟ نمیدونم اما به نظرم بی ربط به این نوشتت نیست.... مثلا گره ها کمند ،خواننده زود دستت رو میخونه ... به نظرم(کاملا نظر شخصی!) اگه از زبون کارگرا حرف میزدی تا تهش کسی بو نمی برد کجاست اونجایی که کارگران مشغول کارند!،بهتر تر بود... جای تو بودم این نوشته رو چرک نویس یه داستانم میدونستم و وقتی سر و تهش به ذهنم رسید (با همین نوشته) دوباره مینوشتمش که یه جورایی با خواننده اثرت بازی میکردی(هرچند که باز خیلی از منتقد-واقعی ها میگند نباید این کار رو کنی،ولی من فکر میکنم اونا منظورشون یه چی دیگس!) ... خوب همین ، دیگه به ذهن کودنم چیزی نمیاد بگم...
همیشه بنویسی ، همیشه شاد باشی...همیشه ... ، خو آخه من دلم واست تنگه دیگه...
:)
:*
کیک ِ تـَــر یادت نره..همون تــِیـک ِ کـِــر منظورمه
:**

سوگلی ِ همیشه شاش بندون گفت...

در شاش بند بودن لذتی هس که در کسانی که مثل آدم می روند و مثانه شان را خالی میکنند نیست.


کارگرام کارگرانا ! حتی یک بار هم ریزش نداشتم !

سارا گفت...

من اصلا حوصله نگه داشتنش رو ندارم عصبیم میکنه...

یه استادی داشتیم همیشه می گفت به دستشویی بچه ها احترام بگذارید اونها لطف می کنند بخشی از وجودشون رو به شما می دن....

فکر کنم زیادی برات سخته بخشی از وجودت حتی زائدش رو بریزی بیرون

وحیده گفت...

=)
کار گران من خالی خوب کار می کنند ... با اینکه تمام طول شب خودم رو نگه می دارم اما صبح از سر اجبار و البته فشار شاش بند رو خراب می کنم
*
*
اما یک نکته امیدوارم هیچ وقت سرو کارت به سونوگرافی مثانه نیافته و اگرم افتاد وقت نوبتت بری و معطل نشی که اگه بشی دیگه خدا رو بنده نخواهی بود

وحیده گفت...

حدیث بیا عکس اون بچه اژدها رو بگذار تو پس زمینه وبلاگت ...دلم براش یک ذره شده

مژده گفت...

منم هویجوری بودم بردنم دکتر که بترسم. منم بچه باورم شد دکتره گفت مثانه ات ورم کرده نری دسشویی میترکه. ولی الان که بزرگ شدم سرتق تر شدم هی میگم ج..ش دارم و هی نمیرم تا مامان داد بزنه بعد میرم

داریوش علیها گفت...

يه كارتوني تو اون دوران بچگي نشون ميداد كه كار كردن گلبول هاي سفيدو قرمز تو بدن رو نشون ميداد و وقتي ويروس و باكتري به بدن حمله ميكردن شيوه دفاعي بدن رو.
تمام بچگي من موقع مريض شدن دعواي بين گلبول هاي سفيد با ويروس و باكتري بود و اين كه وقتي من قرص ميخوردم نيروي چترباز فرستادم به كمك گلبولهاي سفيد، تا صبح از اين خواب لذت مي بردم.
اين كارگراي شاش بندي تو باز منو برد به همون گلبول هاي سفيد و قرمز

مصطفی گفت...

بعله
اشتهام باز شد
...
سنگ کلیه می دونی چیه؟
کلن میگما

ح.ف. گفت...

خدا نصيب گرگ بيابون نكنه! 2 دقيقه كه دستشويي دم دستت نباشه اين كارگراي احمق مي‌گيرن مي‌خوابن!

آقا بگير جلوشووووووو، ريخت پدسسگ!

ali.kh گفت...

جدن نمی دونم چی بگم ، اما حس کردم باید همینو بگم

ناشناس گفت...

در همین راستا مقام معظم ارمیا دامت افاضاته در پیامی این خبر را تبریک گفتند
متن پیام بدین شرح است
بسم الله الرحمن الرحیم
خبر افتتاح وبلاگ ماکسیمال قلبمان را خشنود کرد و امیدوارم پیرو نام گذاری این سال که همت مضاعف است با کار مضاعف این وبلاگ بتواند در مسیر خدمت و رسیدن به آرمان های خود موفق و پیروز باشد
از خداوند متعال علو درجات این وبلاگ را مسئلت دارم
سید طه حسینی ارمیه
13\1\88
شایان ذکر است مجلس جشن رو نمایی این وبلاگ در روز بیست فروردین ماه در حسینیه امام ارمیا واقع در همان وبلاگ maximal.blogfa.com با حضور مقامات لشگری و کشوری بر گذار خواهد شد:D

اميد گفت...

جدا جالب بود.خوشحالم با بچه هايي آشنا بودم كه به اين وبلاگا رسوندنم.
به قدرت تخيلت و نوشتنت تبريك ميگم.

ناشناس گفت...

چقد كار ميكنن!


كاملن آروم شده اينجا

mamali_havai گفت...

چی بگم؟
:)
هیچ وقت نشد اگاهانه بذاری دیوار ساخته بشه؟

هنوزم دیر نشده
!

تلخک گفت...

این و هم یادت باشه:
برنده، همیشه برنده نیست.

زن زمانه گفت...

من فکر می کردم فقط من اینجوری ام
بس که سرکوفت می شنوم بابتش
خواهرکوچیکه میگه تا حرفها گل می اندازه، من یادم میاد برم دستشویی
یعنی اینقدر خودمو نگه میدارم که گاهی باید بدو بدو....

Kasra گفت...

پکیدم از خنده.شما استعداد عجیبی داری تو بیان مطالبی که به نظر جالب نمیومدن.

mazi گفت...

سلام
شاید به من ربط نداره چون تا حالا حرفی نزدم حقی هم ندارم !!!
ولی منتظرم یکی از اون فوتهایی که اونور کردی اینجا هم بکنی ! خیلی خاک گرفته اینجا !!!

میثم الله‌داد گفت...

اینجا کسی هست؟

مودیبا گفت...

آخه اینم نوشتن داشت؟؟؟؟ ... ببین اینجا همه دارن از شاش بند و کارگر و مثانه حرف میزنند!!!
..
حالم بد شد دیگه!!! حس میکنم تو WC نشستم و دارم دیواره میترکونم!!!

وحیده گفت...

دلمون پکید بابا
آپ نمی کنی؟

ارسال یک نظر